بابا مجتبیبابا مجتبی، تا این لحظه: 41 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره
مامان زهرامامان زهرا، تا این لحظه: 34 سال و 8 ماه و 10 روز سن داره
زندگی مازندگی ما، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 24 روز سن داره

ارمغانِ بهشت

بعد از یک ماه ...

1394/2/31 2:03
نویسنده : ارمغان بهشت
312 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزیز دلم خوبی مامانی؟

 

منو ببخش از وقتی اومدیم توی خونه جدید نیومدم به وبت سر بزنم که دلیلشو قبلا گفتم عزیزم، اما یادت بودم ، الانم یاد گرفته بابایی گوشیشو مودم کنه که وصل بشیم به اینترنت

 

چند شبه بغیر از دو شب اخیر دارم خواب یه دختر کوچولو رو میبینم که تازه داره راه میوفته و دستشو میگیره به مبلا و راه میره آروم آروم و همش بهم نگاه میکنه

 

خصوصیات ظاهریش رو حتی تا لباسش یادمه , سفید و ریزه یکم صورتش تپلی ، موهای فرفری و بور ، تو خوابم خیلی دوسش دارم وقتی بیدار میشم دلم براش تنگ میشه!

 

اما خوابای سریالی اذیتم می کنن! این که هرشب خواب ببینم اجازه استراحت توی شب رو ازم می گیره و کل روز خستم هرچند این جور خوابا خیلی شیرینن

 

از وقتی رفتم دنبال تعبیرش دیگه اون خوابو ندیدم!

 

گفتن خواب دختر رحمته . گفتن رحمت برای خودت یا هرکسی از اطرافیانت یا شایدم خود رحمت چشمک شاید یه دختر کوچولو

 

دلم براش تنگ شده راستش

 

یه مدت پیش یه متنی رو خوندم که آقای مجتهدی فرمودن به کسی که اگر می خوای بچه دار بشی بذار ماه مبارک رمضان .

 

چه ماهی و وقتی از ماه مبارک بهتر؟ از دو ماه قبلش که رجب و شعبان ؛ بعدم رمضان متنظر چی بهتر از اینکه روحت آماده پرورش یه فرشته بشه و چی بهتر از اینکه اون آمادگی توی ماه مبارک شکل بگیره؟

 

با اینکه هنوز آماده نیستم اما دلم داره پر می زنه غمگین

 

با اینکه سپردمت به خدا اما بازم بهت نمی تونم فکر نکنم !

 

عزیز دلم برامون دعا کن دلم خیلی تنگه

 

روز دوشنبه رفتیم خونه آقای هاشمی دوست بابایی ، همون که گفتم خانمش باردار بود، آقا محمد حسن بدنیا اومد، دوشنبه ظهر شد یک ماهش ؛ متاسفانه م درگیر اسباب کشی و... شدیم نرسیدیم زودتر بریم، اما خودم ترجیح می دم وقتی کسی زایمان کرده بذاریم یه مدت بعد که حالش بهتر شد بریم دیدنش بنده خدا تعریف که می کرد چند روز اول همش مهمون داشته و نتونسته استراحت کنه خیلی دلم براش سوخت!

 

و از اونورم نگران شدم باز! ترسو وای این بلاها سرم نیاااد! کاش مردم یکم بیشتر درک می کردن! یه خانم بعد از 9ماه بارداری و درد  اینا چقدر روحیش حساسه و احتیاج داره با همسرش تنها باشه یکم آرامش بگیره!!! من این حس رو روزای مراسم عروسیمون داشتم! خسته از درک نشدن از طرف دیگران فشار خانواده ها و دانشگاه هر کی ساز خودشو میزنه و هیچکس به چیزی که میخوای باشه اهمیت نمیده همه فکر میکنن اعلمن! فکر میکنن صلاحتو بهتر از خودت می دونن ، از اون طرف همین فشارا روی مردتم هست ، باید اونم آروم کنی و بهش روحیه بدی! واقعا خدا چقدر به خانما صبر داده شکرش!

 

من که شب عروسیم انقدر بهم فشار اومده بود از یه مدت قبل و اون روز و اون شب که هر کی یه سازی می زد ، که فقط کافی بود بیشتر از اون عروسی ادامه پیدا کنه که من بی اراده بزنم زیر گریه!سکوت

 

حالا تو اون وضعیت ما فقط منتظر بودیم عروسی تموم شه و یه نفس راحت بکشیم و استراحتی کنیم که دوباره از فرداش شروع شد! این رسم و رسوم مسخره و بی دلیل ! 

 

جالبه همه هم میدونن این رسوم الان دیگه کاربرد نداره اما نمی دونم چرا تعطیلش نمیکنن! مثلا پاتختی!

 

تازه شب بعد از عروسی ما می خواستیم بریم اعتکاف! تا شبش به دلایلی مهمون داشتیم!

 

دلم با اعتکاف بود اما خسته و کوفته از بیشتر از یک ماه دویدن دنبال وسایل و خونه و مراسم!

 

اما باز رفتیم , روحمون واقعا احتیاج داشت به یه آرامش که اون موقع فقط توی اعتکافی که بخاطر عروسی! از دستش دادیم بدست میاوردیم... وچه خوب که رفتیم متنظر یادش بخیر

 

کاش خانواده ها براشون عروسی اهمیت نداشت و اجازه میدادن عروسی نگیریم ، هرچند بابایی هم دوست داشت عروسی بگیره!

 

من نمیدونم چرا هروقت میام برات یه حرفی بزنم بیشتر ناراحتت می کنم!گیج ببخش عزیز دلم

 

خب میگفتم رفتیم خونه آقای هاشمی و یه دل سیـــــــــر آقا محمد حسن رو بغل کردم ، خیلی ریزه میزه بود اما ماشاالله قدش به نسبت بچه های دیگه بلند بود، خب به پدر گرامیشونم رفته بود

 

حس خیلی خوبی بهش داشتم ، آخه یه شب که رفته بودیم هیئت مرضیه جون دستمو گرفت و گذاشت روی شکمش ، یکم انگشتمو فشار داد، حرکت کفپای محمدحسن رو حس کردم، کاملا کف پاشو حس کردم محبت وای خیلی حس خوبی بود! کف پاهای کوچولوشو که لمس میکردم حس اون موقع برام زنده میشد محبت

 

مرضیه بهم میگفت پسرم همبازی نداره! یه پسر یا دختر بیار همبازی پسرم بشههههغمگینخندونک منم میگفتم چشم ، از خدا می خوام

 

این روزا همش از خدا می خوام اگر میخواد امسال بهم تو رو بده توی ماه مبارک بده متنظر اون موقع شاید یکم روحمون آمادگی این موجود پاک خدا رو داشته باشه . اما معلوم نیست! ممکنه تا 6 ماه بعد باردار نشم! غمگین

 

ان شاالله به موقش

 

وای ساعت 2 شد! بابایی هم رفت بخوابه! اما صدای برگ زدن کتابش میاد، هنوز نخوابیده ؛ من برم دیگه عزیزم مراقب خودت باش ، با اون روح پاکت از خدا بخواه به ما لیاقت داشتنت رو بده

 

دوستت دارم عزیز دلممحبت

 

پسندها (2)

نظرات (3)

گهواره
3 خرداد 94 8:34
چه عجب تشریف آوردین خانوم! زیاد سخت نگیر درمورد بقیه!بالاخره همین وسط مسطا نا باید رشد کنیم دیگه...بین همین مردم... تازه من امسال فهمیدم که اعتکاف زن خونه ی همسرشه... عوضش الان کسی کارتون نداره واسه خودتون باشین!درمورد زایمانتون هم همسرگرامی باید قاطعیت نشون بدن و همینطور از مادرگرامی کمک بگیرین! ان شالله خدا کمکتون میکنه خواهر!
ارمغان بهشت
پاسخ
سلام دوست عزیزم چقدر دلم برای دوستان خوبی چون شما تنگ شده , بله دیگه البته من اگه برم همسری هم میاد همسر گرامی هم دیگه بخاطر دانشگاه و نرسیدن به تمام کارای خونه صبرشون داره لبریز می شه فقط مونده به کوچولومون نتونم برسم ، مستقیــــــــم خونه بابا نمی شه میدونی ؟ سخته آدم پاره تنشو بذاره جایی و خودش بره جای دیگه! این زندگی دیگه برام زندگی نمیشه که! درس نمیتونم بخونم! چند روزه قاطی کردم می گم دیگه ادامه نمی دم! اما باز دلم می سوزه فقط یه سال دیگه مونده! خیلی محتاج به دعام التماس دعا
مامان الی
10 خرداد 94 10:21
سلام عزيزم، چطوري؟ چه خبر؟ ني ني كي. مياد؟
مامان عفیفه
10 خرداد 94 18:08
سلام خاله جون.من توی جشنواره شرکت کردم.لطفا بهم رای بدین تابرنده بشم.کد204روبه1000891010 ارسال کنین.ممنون
ارمغان بهشت
پاسخ
رای دادم عزیزمممممم